ببر مازندران |
خط دومی گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالی در يک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زير گريه . خط اولی گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهی پيدا ميشود . خط دومی گفت شنيدی که چه گفتند . هيچ راهی وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمی رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولی گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسی پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عميق ...
از درياها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادی را ملاقات کردند .
رياضی دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .
فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشی بنام فيزيک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاری ساخته نيست ، دردتان بی درمان است .
شيمی دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روی زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان . دنيا کن فيکون می شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنيا از هم می پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکی رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسيد .
نه در دنيای واقعيات .
آن را در دنيای ديگری جستجو کنيد .
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : اين بی معنيست .
خط دومی گفت : چی بی معنيست ؟
خط اولی گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومی گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی ميکرد .
خط اولی گفت : بيا وارد آن بوم نقاشی شويم و از اين آوارگی نجات پيدا کنيم .
خط دومی گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون می آمديم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسيدند.
نام منبع: www.dardeshgh.blogsky.com
|
|
|